تبليغاتX
َشمعی در باد


َشمعی در باد

این نیز بگذرد

گفتی برو قدری عقب تر بایست

آنقدر که نه دستهایم به دستهایت برسد

و نه نگاهم به نگاهت
.

.
بیا ، این هم قدری عقب تر؛

آنقدر که نه دستهایت به دستهایم برسد


و نه نگاهت به نگاهم...
.
حالا بگو


با هجوم این همه تنهایی چه میکنی؟!

نوشته شده در 90/08/09ساعت 4:22 PM توسط من | |

وقــتی چترتـ خداست... بگذار... ابر.. ســـ رنوشـــت ..هرچــ ..میــ خواهد..ببارد...

نوشته شده در 90/08/09ساعت 4:22 PM توسط من | |

وقتی که هیچ نداری

وقتی که دست هایت

ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری ،

حتی بی هیچ حسرتی ،

دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند ؟

وقتی میعادی نباشد ، رفتن چرا ؟

نوشته شده در 90/08/09ساعت 4:21 PM توسط من | |

ساعت شنی ام را سالهاست چرخ میدهم....

وتو

هنوزنیامدی....

شنهای ساعت شنی هم خسته اند از



تو....

نوشته شده در 90/08/09ساعت 4:18 PM توسط من | |

صبرکن سهراب ...قایقت جادارد؟؟من هم ازهمهمه ی داغ زمین بیزارم...

نوشته شده در 90/08/09ساعت 4:17 PM توسط من | |

از انتهای خیالت تا هر کجا که بروی به هم می رسیم... زمین بیهوده گرد نیست ...
نوشته شده در 90/08/08ساعت 4:3 PM توسط من | |

دلم برای اسمانی تنگ است ...

که بی ریا می بارید...

 افسوس که او هم....

هم دست روزگا ر گشت ...

نوشته شده در 90/08/08ساعت 4:2 PM توسط من | |

دلم قد یک پنجره آسمان میخواهد...

تا وقتی ک بازش کردم باران نوازشم کند...

نوشته شده در 90/08/08ساعت 4:1 PM توسط من | |

خسته کـ میشوم ازدنیا سکوتـــ فریادمیکنم..........
نوشته شده در 90/08/08ساعت 4:1 PM توسط من | |

دلمـــ ناجورگرفتــه ...

فکرکنمــ غصه هاییــ کــ میخورمــ

....ب مذاقم خوش نمی آید....

نوشته شده در 90/08/08ساعت 4:0 PM توسط من | |

نمیدانمـــ چراروحم وزن کمـ کرده...

شایدقراراستــ این روزها پروازیــ  داشته باشم پشتــ دریاها...

نوشته شده در 90/08/08ساعت 3:58 PM توسط من | |

روی میز خالی من...

  صفحه ی باز حوادث 

  در ستون تسلیت ها

     یادی از ما یادگاری...

نوشته شده در 90/08/08ساعت 3:58 PM توسط من | |

نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم

تو.....

همیشه دعوتی

راس ساعت دلتنگی!

نوشته شده در 90/08/08ساعت 3:57 PM توسط من | |

من عاشق نیستم اما...

فقط گاهی

حرف تو که می شود

دلم...

مثل اینکه تب کند

گرم و سرد می شود

توی سینه ام چنگ می زند

آب می شود...

تنگ می شود...

نوشته شده در 90/08/08ساعت 3:57 PM توسط من | |

بیا غصه هایمان را تقسیم کنیم

دو تا من ...

هیچی تو ...

من هنوز خسیسم...!

نوشته شده در 90/08/08ساعت 3:56 PM توسط من | |

  آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

  رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه میرفت واین صدای:

               خش خش برگ ها..............................

  همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید:

              دوستت دارم.....................................

نوشته شده در 90/01/13ساعت 2:5 PM توسط من | |

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

 و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرد...

نوشته شده در 90/01/13ساعت 2:4 PM توسط من | |

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين...

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمه

نوشته شده در 89/11/27ساعت 9:10 PM توسط من | |

الله


گاهی وقتا ادم از هیچ کسی انتظار نداره ...

حتی نزدیک ترین دوست ...

گاهی وقتا ادم از بهترین دوستاشم میترسه ...

چون تاریخ ثابت کرده که این بهترین ها هستند که بدترین هارو برای ادم بوجود میارن ...


گاهی وقتا حرفات رو کسی نمیفهمه ..

گاهی وقتا کمکی که از دیگران میخوای برات میشه اعلام جنگ ...

گاهی وقتا مجبوری تحمل کنی ... تحمل کنی اون اتفاقاتی که دیگه هیچ وقت از ذهنت خارج نمیشن ...


به همه گفتم چون میگذره غمی نیست ...

اما بزرگترین غم دنیا همینه ..

که بهترین دوستانت الان اینکارو بکنن در حقت ...



نوشته شده در 89/11/26ساعت 3:6 PM توسط من | |

گفته بودي تو بگو
چه بگويم اي دوست
كه سزاوار شنيدن باشد
زير شلاق نگاه
بهتر از نعره ي ديدن باشد
اشتياقم بس نيست؟
با توام
شوق نگاهم بس نيست؟
روز ديدار تو ميلادم بود
رو به هم آينه وار
روز تكرارم بود
با تو انديشه ي من قدرت پرواز گرفت
شعر تنهايي من مونس و همراز گرفت
با تو من واژه ي ترديد نميدانم چيست
به چه مي انديشی؟
به فريب...
به سراب...
به گمان...
باورم كن و نترس
محفل قلب مرا
تو به تن كن ونلرز

نوشته شده در 89/11/26ساعت 3:0 PM توسط من | |

بعضی وقتها
لبخند روی لبهایت یا در چشم های من
عجیب دهن کجی می کند ...
اما خیالی نیست
وقتی مرموز می شوی درون خودت می روی
و هی حساب و کتاب هایت را قاطی می کنی
و یادت می رود امروز چندم است و اشتباها برایم گل می آوری
و می خندی و می گویی تولدت مبارک ...!
گریه ام می گیرد ... اما از شوق است این اشک هاااا
کاش هر روز آفتاب از مشرق قلبت طلوع می کرد ...
.
.
گاهی وقتی
یک فکرهایی می آید سراغ آدم
مثل همین فکرهای چند خط پیش
که قرار است بخشی از یک داستان مزخرف
از یک نویسنده مزخرف تر را شکل دهند
آدم که دیوانه باشد همه چیز ازش بر می آید :دی
.
دیشب خواب کسی را دیدم
که شبیه خودم در روزهای خوش گذشته بود
و امروز روز خوبی است
و حالا تصمیم گرفتم دیگر دنبال هیچ چیزی نگردم
هر چه گم شده بهتر است در دنیای گمشده ها بمانده ...!
نوشته شده در 89/11/23ساعت 12:44 PM توسط من | |

تنهایی ام را با خودم قسمت می کنم
نه با عابری از جنس عبور
و نه با سکوتی از جنس گریه شب
که با خودم ...
تنهایی ام را با کسی قسمت نمی کنم
صدایم را در حنجره هیچ کس
و ناله هایم را در غمخواری هیچ دلی
با پرنده ها سخن گویم
که آواز خوانند سکوت را
نای در نای من
نوشته شده در 89/11/23ساعت 12:42 PM توسط من | |

شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده  ,  من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...
 روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم  ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به جایی که میخواستیم برسیم  و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم  برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ;  دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."
 
...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره  میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
 
...و به  خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را  بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
 
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :
 
 "راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "
نوشته شده در 89/11/22ساعت 8:51 PM توسط من | |

http://artsytime.com/img/nature/nicolas-evariste-black-and-white-animals/nicolas-evariste-black-and-white-animals25.jpg


http://pix2pix.org/my_unzip/129140524211.jpg

نوشته شده در 89/11/22ساعت 8:42 PM توسط من | |

نیستش...
نمی دونم کجاست، چه می کنه !
ولی می دونم که ندارمش
هیچوقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم
نه نمی خواستم که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم :
"هنوزم دوستت دارم ."
آخه تو حول و ولای پریشونی تو رو نداشتن
تو گیر و دار " ای بابا دل تو هیچ ،حال اون خوش ! "
ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه؟
که جون دل کبوتر بتپه
که با شما از جون زندگیش بگه؟
بگه که هنوز زنده اس ؟
....
اگه صدا صدای منه
نفس اگه نفس تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل...
دل بابایی...
دیگه دل نیس ،دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...
نوشته شده در 89/11/22ساعت 8:32 PM توسط من | |

سلوم


کیو دید که از غم خوشش بیاد ؟

کیو دیدی که وقتی ناراحتی رو میبینه خوشحال باشه ؟

منم مثل بقیه !

همیشه تا اونجایی که شده سعی کردم ناراحتی رو از خودم دور کنم

اما گاهی وقتا نمیشه !

گاهی وقتا دیگه نمیشه خندید ؟ دیگه نمیشه فراموش کرد ...


یه روزایی میرسه که دیگه زندگی ادم میشه شبی عکسای سیاه و سفید !

هیچ کاریشم نمیشه کرد ...


http://media.smashingmagazine.com/cdn_smash/images/black-white-photography/61.jpg

نوشته شده در 89/09/19ساعت 1:43 PM توسط من | |

کاشکی یه سری کلمات رو از فرهنگ لغت زندگیمون میشد حذف کرد ...
تمام کلماتی ندا ...
تمام کلمات پشیمونی ...
تمام کلماتی که باهاش حسرت رو نشون میدن ...
کاشکی هیچ کلمه ای وجود نداشت توی دنیا .اینجوری دیگه کسی بلد نبود دردی از درداشو واسه کسی تعریف کنه ...



امروز را دیروز ساختم تا فردا نگویم ای کاش...
امروز محکوم شدم که چرا دیروز ساختم آنچه را که فردا خواهم گفت ای دریغ!
امروزم همه بر باد رفت. ای کاش و ای دریغ!
نه من مقصرم نه تو. یه جای کار گیر داره.
نه!
هم من مقصرم هم تو . یه جا سوتی دادیم!
نوشته شده در 89/09/16ساعت 1:7 PM توسط من | |

این چند روزه مشکلات زیادی داره واسم میاد ..

از هوا و اسمون .. از اسمون و زمین ... دیگه فکر نمیکنم مشکلی باشه که تجربش نکرده باشم ....

دیگه هیچی واسم نمونده .دیگه هیچی واسم مهم نیست ...

خالی شدم از هر چی امیده که یه روزی کلید راهم بود

خالی شدم از روزگاری که توش نور امید دیده میشد

خالی شدم از خاطراتی که یه روزی جزو بهترین قسمتای زندگیم بود ...


فعلا فقط خودم هستم وخودم .. با مشکلاتم .. با اتفاقایی که داره میوفته توی زندگیم .

چقدر خوبه ادم بی تفاوت باشه به همه چی ... چقدر خوبه اینجوری ازاد باشی .فکرت ازاد باشه ...

چقدر خوبه ادم از همه چی تهی باشه ...


چیزی نمانده
به تمام شدن من
هرچه جلوتر می روم
بیشتر می کاهم
کاش می شد همان خانه شروع بمانم
و هرگز تاسی انداخته نمی شد
ولی حالا ...


منتظر یک شش هستم
که همه چیز را تمام کنم
این بازی مسخره را
ولی انگار این تاس اصلا شش ندارد
یک پنج و بعدش یک
این هم می شود!
نه انگار پنج هم ندارد
یک چهار و یک دو
نه! چهار ندارد
یک سه و یک سه
سه؟!
نه انگار این تاس
اصلا وجه ندارد
پس چطور تا اینجا رسیده ام؟!!!
با یک هیچ وجهی!
آه
جایی فریب خوردم
پس منتظر می مانم
منتظر یک فریب دیگر
من انعطاف پذیرم!
فرقی ندارد این بازی را چه کسی
و چطور
تمام کند
فقط تمام شود
وقتی برای شروع دیگر دیر شده
و همه می گویند:
" جر نزن "
باشد
فقط تمام شود.
من تهی میشوممن از هیچ تهی میشوم.

نوشته شده در 89/09/15ساعت 12:39 PM توسط من | |

سلوم

روزام داره میگذره ...

هنوزم یه جوریم ...

انگار حوصله هیچ چیزی رو ندارم ...

تا میام یه کم روبه راه بشم یه چیزی میاد و میزنه تو حالم ...

اون از بابام که تازه جمعه مرخص شد با اون حالش ...

اینم از مامانم که امروز نصف صورتش از کار افتاد ...از بس که حرص میخوره

دیگه دارم میشم کلکسیون بدبختی !

دیگه انقدر پوست کلفت شدم چیزی دیگه روم اثر نداره

دیگه شادی از ته دل برام غریب شده

دیگه رنگی نداره ... شده یه چی مثل یه خواب قشنگ ... خوابی که توش پره رویا باشه 

چقدر خوبه ادم میتونه توی افکارش زندگی کنه ... حداقل کمبوداشو اونجا جبران میکنه

با فکرکردن به چیزایی که دوس داره

بعدم همه رو بریز توی دلت و بیا توی دنیای واقعی ....

چقدر این زندگی پستی و بلندی داره ... چقدر هر روزش باهم فرق داره

اما خوب که نگاه کنی میبینی فقط سختیاش باهم فرق میکنن ...

واسه ماها این باعث تنوع میشه ...

یه روزه سخت ...

یه روزه سخت تر

و یه روز خیلی سخت !!




نوشته شده در 89/09/14ساعت 9:14 PM توسط من | |

 

پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد

با این همه

از منبر بلند باد

بالا که می رود

درخت ها چه زود به گریه می افتند
نوشته شده در 89/09/13ساعت 2:9 AM توسط من | |


Design By : Night Skin